0462  

در وضعیت كنونی به شخصی نیاز داریم كه بیاد حال خودمونو خوب كنه و براش مهم باشه و براش مهم باشیم جداً ، بنابراین تا اطلاع ثانوی از بازی كردنِ نقشِ "احمقِ مثبت اندیشِ لبخند زننده" معذوریم و نمیتونیم بقدر كافی به شما اهمیت بدیم.

ادامه مطلب  

یک توضیح...  

سلام به دوستان خوبم...ان شا الله حالتون خوب و خوش باشه...
راستش ديدم واجبه یه پست بذارم راجع به موضوعی که پیش اومد...
بچه ها من غیر از پست های خودم پست هیچ  کسی رو حذف نکردم...اول فکر کردم پست فرزانه هم اشتباهی حذف کردم که خوشبختانه اینجور نبود...
آسمان جان؟زهرا جان راجع به مشکلی که داشت صحبت کرده بود و راهنمایی خواسته بود..منم جهت راهنمایی اونچه که به ذهنم می اومد تو یه پست براش گفتم.فکر کنم شما هم یه کامنت براش گذاشتی.ولی بقیه دوستان چیزی نگفتن.
بع

ادامه مطلب  

یاد روزهایی که با هم بودیم بخیر  

بهش پیام دادم که اومدم، بهت زنگ هم زدم ولی جواب ندادی. گفت الکی میگی. براش عکس فرستادم. فهمید. علی رغم این نوشت که مال چند سال قبله؟ براش دو تا "چپ چپ" نگاه کردن فرستادم یعنی "به همون زنت بچسب، ولی وقتی اومدی یا زنگ زدی توقع نداشته باش مثل قدیم فقط بگم کجا"البته من دل رحم تر از این حرفام (خدا نکنه) تجربه این رو نشون داده. سخته دیدن دوستی که چه روزهایی که با هم به شب رسوندیم و چه شب ها با هم که چه جاهایی رو به صبح رسوندیم.

ادامه مطلب  

آخرين جلسه ي وركشاپ عكاسي  

آخرین باری كه مثل امشب پیاده روی كردم رو خوب یادمه،
پر از بغض، پر از حسرت، پر از نفرت،
نفرت از خودم،
خیلی سال بود كه از ته دلم احساس نكرده بودم نیاز دارم كه راه برم،
كجاش مهم نبود، 
نمیدونسم قراره به كجا برسم،
چشامو باز كردم، ديدم وسط یه كوچه ی خلوته تاریكم كه فقط صدای قدمای خودم توی گوشم میپیچه
كه هم قلبم از ترس تند ميزنه هم انگار با خودم توی جنگم
كه باید راه برم فقط، انقدر كه خسته شم
كه فكر نكنم
كاش تموم شه این همه كابوسو عذاب
كاش یه روز بیدار

ادامه مطلب  

پروازِ پرقدرت  

ضعیف بود. پای چپش رو نمی تونست پایین بگیره. اما دنبال بقیه می دوید و نمی خواست عقب بیفته. دارو براش زدیم. بهتر شد. بهتر بقیه رو دنبال کرد. پرقدرت تر. امروز صبح حالش بد بود. نه برای پاش. بی دلیل. از صبح کنارش نشستیم. تلاش کردیم حالش رو خوب کنیم. گذاشتش توی دست های من و رفت براش آرد ذرت بیاره، شاید حالش رو خوب می کرد، توی دست های من افتاد. بال هاش رو باز کرد و با هرزحمتی شده سرش رو بالا گرفت. انگار می خواست پرواز کنه. پر قدرت. سرش افتاد ولی بال هاش بسته ن

ادامه مطلب  

دلگیرانه...  

داداشم رفته یه جایی برای کار یعنی زنگ زده بعد گفتن بیا اونجا...
بعد رفته مردک نزاشته حرف بزنه گفته نمی خوامت گفته چراما ک هنوز حرف نزدیم گفته کلا ازت خوشم نیومد از قیافت و از تیپت!!!در صورتی ک تیپ داداشم خوبه!!!!!!!!!!!
قیافشم همینطور!
حالا اومده خونه و اعصابش خورده ...هی می گه ما ک پول نداریم رختو لباس انچنانی بخریم تهشم اینجوری باید باهامون برخورد بشه!
هر چی بهش می گم ربطی نداره تو تیپت خوبه به خدا...می گه ن یه مشکلی من دارم...
خدا لعنتشون کنه ک جونا رو

ادامه مطلب  

خاطرات گذشته  

*صبح جمعه با همکارام رفتیم باغ.اونجا نشستیم به درست کردن املت.هوای خوب و دل خوش.تو دلم همش دلم پیش کام بود.تو اون چند ساعت دلم براش تنگ شده.بچه ها میخواستن تا عصر بمونن تو خونه باغ.ولی ترجیح دادم ناهار جمعمو با کام بخورم.خرید کردم رفتم پیشش.ديدم هنوز صبونه درست حسابی هم نخورده.دیگه شده بود ساعت 12نیم.دراز کشیدیم و شروع کردیم به گشت زدن تو اینستا برای سفارش ناهار.ناهارمونو انتخاب کردیم منتظر شدیم تا یک ساعت دیگه برسه.دراز کشیده بودیم زیر باد کول

ادامه مطلب  

خواب زیبا...  

کارم تموم شد و از آتلیه اومدم بیرون تصمیم گرفتم به جای اینکه با تاکسی برم تا خونه قدم بزنم و با خودم خلوت کنم... تو مسیر به یه جای خیلی خلوت و تاریک رسیدم یه حس عجیبی این مکان بهم میداد...داشتم میرفتم ک یه صدایی اومد دقت کردم ديدم از توی کوچه جلوتره صدای جیغ یه دختر بود و کمک میخواست به سمت کوچه دوییدم ک ديدم دوتا پسر داشتن یه دختر و اذیت میکردن رفتم جلو و باهاشون درگیر شدم و مزاحم ها فرار کردن دختر مات و مبهوت اشک می ریخت رفتم سمتش بهش اطمینان داد

ادامه مطلب  

اولين شكار 97  

مرداد ماه امسال هوا بدجوری گرم بود طوری كه اداره گفته بود صبح ها یك ساعت زودتر بریم تا به گرمی هوا نخوریم . یادم حدودای20ام مرداد هوا بارونی شد و بعد از اون هوا رو به خنكی رفت . طوری كه شبا من پنجره اتاقم رو نیم لا میكردم حتی بعضی از شبا سرد میشد . یادم هر شب یا یك شب در میون بارون میومد . خلاصه اینكه هوا هوای شكار شده بود . بازم فصل شكار شروع شد و آدرنالین خون ما زد بالا . حدودای 25 مرداد به یاسر زنگ زدم گفتم شكار میری یا نه كه اونم گفت یك هفته ای هست ك

ادامه مطلب  

....دل نویس  

 
این روزا سردرگمم همه برنامه هام بهم ریخته..... خودمم شلخته شدم دیگه حس و حال رسیدن به خودم به امور خودمو ندارم مامانمم فهمیده ولی به روی خودش نمیاره امروز کارناممو مجددا بررسی کردن باز همون نتیجه  دینی درس به این اسونی که همیشه بالا70 میزدم شده 18 فکر کن همه درصدا خوب فقط این دینی اگر زیاد بود الان خیلی فرق میکرد.... همیشه باید یه چیزی باشه که بابتش غصه بخورم...خدایا جواب زحمتامو بی نتیجه نذار......
دوستمو ديدم نصیحتم کرد از عاشق شدنش بهم گفت از رسی

ادامه مطلب  

براش نوشتم  

Happy birthday my best❤ You were born to prove me that the world is not that bad!

ادامه مطلب  

حس عجیبی که بم تو میدی  

 
صدای خودش از شدت خستگی خش دار شده ولی به من میگه: بخواب امروز خیلی خسته شدی
میگم: جای شلوغ خوابم نمیبره، جاهایی که نمیدونم کی میاد و کی میره اعصابمو خرد میکنه
قربون صدقه م میره و میگه: تو بغل من چی؟
میخندم: چشمم روشن بغلت جز جاهای شلوغه که معلوم نیست کی میاد و میره؟
با تمام خستگیش قهقهه ميزنه : اگه گذاشتی یه بار فضا رو احساسی کنم
بحثو عوض میکنه، میگه: برام از اونجا بگو، تعریف کن برام
میدونم خیلی خسته س ولی حرف میزنم براش، یک دقیقه نمیشه ولی صدا

ادامه مطلب  

باز هم مصاحبه...  

دیشب بالاخره نتایج رو زدن اون هم ساعت دو و نیم( قرار بود ساعت12بزنن)... برای مصاحبه معرفی شدم...امروز رفتم مدارکم رو از مدرسه گرفتم...بیچاره مدیرمون بخاطر ما اومد مدرسه‌ در صورتی که امروز تعطیل بودن... فردا فرم صلاحیت عمومی رو میفرستم...
خُله هم برا مصاحبه معرفی شده ولی شیرازه... گوشش رو عمل کرده...نه خودش می تونه کاراش رو بکنه نه کسی انجام میده براش...ناراحتم براش!
او هم اومد...دیشب اومد...امروز صبح وقتی مدرسه بودم پیام داد بهم...
مدیرمون هم گفت وقتی نت

ادامه مطلب  

مستر شیرازی  

مرضیه رفته...خوشحالم براش البته اگه همراه موفقیت باشه براش....و من....ناراحتم برا من...استاد جدید فقط برات ميزنه...هیچی...فقط ایرادا رو میگه...اصلا دستم سمت ساز نمیره...ینی با خودم کلی کلنجار رفتم تا یکم زدم ولی چه زدنی...همه غلط غلوط تا تهش تونسم یه مرغ سحر عصبی بزنم....مستر شیرازی شمبه میره پادگان....مطمئنم یه روز اسمشو به عنوان یه ادم بزرگ میشنوم...خدا جدا نخوای اجر این بچه رو بدی تو این دنیا...حداقل یکمشو....بده...گفت از راهنمایی از خونوادش دور بوده و کا

ادامه مطلب  

1013  

امشب مامانم با بچه هام اومدن خونه ام
برای مادرم نوبت دکتر گرفته بودم
بهش گفته باید وزنتو کم کنی کلسترول چربی کبد و غیره همه داره ازارش میده
بچه های منم خیلی بدتر اذیتش میکنند
اونا فقط میخواهند پیش مادرم زندگی کنند
نمیدونم چرا
دلم گرفته فکر نمیکردم بچه هام بین منو مادرم  منو انتخاب نکنند
البته یه چن روز بزرگه پیشم بود وقتی رفت دلم براش تنگ شد ولی حس میکردم از شوهرم خیلی دور شدم یه جوری افسرده شدم
شاید فکر کنید وقتی اونا هستن مزاحم هستن نمیدون

ادامه مطلب  

من میخوام ومیشه  

پارت31
هانیه:
_وایییی امیر خدا به اخرمون رحم کنه خفتمون میکنن
_یا خدا رهام رو نگو منو میکشه،همش تقصیر توه
_من ،تو پیشنهاد دادی
_فعلا بی خیال ببینیم میبخشنمون
رفتم خودمو محکم زدم روتختم دلم میخواست دراز بکشم ولی حیف،امیر اینجا بود 
_هانیهههه
_بله
_من دستشویی دارم
_امیرررر
_خوب چیکار کنم
امیر:رهام
_بله
_داداش عصبانیتت فروکش نکرد
_نه
_کی فروکش میکنه
_وقتی که تلافی کنم
_اخه یه مشکلی هست
مظلومانه_من باید برم دست به اب
وقتی اینطوری مظلومانه حرف زد دلم

ادامه مطلب  

چوب شور  

 
یه روز سه نفر میرن دزدی.توی خونه ان ...که یهو صاحبخونه میاد.
سه تا گونی پیدا میکنن هرکدوم میرن توی یکیش.
صاحبخونه میاد میبینه سه تا گونی اینجاست که قبلا نبود.
با پا ميزنه به اولی،
اونی که توشه صدای نون خشک در میاره.
ميزنه به دومی،
یارو صدای گردو در میاره.
ميزنه به سومی
میبینه هیچ صدایی نمیاد،
محکم ميزنه میبینه هیچ صدایی نمیاد،
محکم تر ميزنه...
بازم محکم تر
یهو یارو دزده میاد بیرون میگه:آرده آرد! آرد صدا نداره...
 
 
 
+ :یعنی باورم نمیشه من به گشادی

ادامه مطلب  

مرسی که باهامی  

وقتی یه حس ها و یه وقایعی سمتم هجوم میاره که باید یه فکری براش بکنم یا یه تصمیمی براش بگیرم که خودم اولویت اون داستانم و احساسم و سرنوشتم و زندگیم و همه امیدهای آینده ام ...
مامان تنها کسیه که بی پرده میتوانم حداقل نصف افکارمو حرف هایی که منو میخورن از درون و خط میکشن روی دلم و حباب میندازن جلوی چشمم رو بهش بگم
من اینجوری فقط راحت میشم که تنهایی تصمیم گیری رو تنهایی به دوش نکشم... گاهی یه دست لازمه که بی منت و انتظار با جون و دل بکشه روی قلبت و بهت

ادامه مطلب  

سکوت میکنم  

میدونی خیلی بده خیلی بده ک عادت کنی ک حرف نرنی من عادت کردم همه چیو میریزم تو خودم هرچند برا هیچکس مهم نیس...کسی براش مهم نیس تو جته ایقد مشکلات زیاد شدن ک کسی حوصله نداره و ادم ترجیح میده لال بشه..
تو این چرا باید ب ابن حال بیفتم دلم میخاد حرف بزنم ولی نمیشه..کاش هچیکس لال نشه از درداش 

ادامه مطلب  

blessed#  

آقایون داداشام :)))) من بیخودی امروز خوشالم به همه چی حس خوب دارم،مثن الان iWatch ــمُ زدم به شارژ احساساتی شدم :)) حس کردم چقد دوسش دارم لول :)) آخه این تنا چیزیه کِ خودم با پول خودم خریدمش و چن ماه براش پول جــَم کردم،شاید واسه همینه چیزایی کِ واسه تولد شِی میخرم انقد برام عزیزن چون خیلی با زحمت براش میگیرم و جـَـم میکنم روزام بر خلاف قبلن شلوغ شدن،دوییدن توو باشگاه اِنقـِـل و رکورد زدن،من و شی با دوستامون دابل دِیت میذاریم،و دیدنای یواشکی ــه هم

ادامه مطلب  

امروز  

خیلی ژیگول و مرتب و تر و تمیز ساعت ۵ اونجا بودم ، بوی ادکلنم کلا اونجا رو برداشته بود ! صاحبش خیلی ازم تشکر کرد و ازم تعریف و تمجید کرد، اونطوری ک اون گفته بود شلوغه من فکر میکردم الان مشتریا از سر و کول هم بالا میرن اما واقعا تا ۷ خبری نبود ! یعنی اصلا کسی نمیومد تو مغازه !
۶ ۷ تا فروشنده داشت ، دیگه مشتری اومد و منم کم کم استارت زدم با اینکه نه جای جنساشو بلد بودم ، نه قواره و رنگبندی و طرح لباساشو میدونستم، سه دست کت و شلوار ، یه پیراهن با پنج تا

ادامه مطلب  

فرشته پاک آسمونی من  

جدیدا زیادی از دیدن بچه کوچولوهای چند ماهه زیادی ذوق میکنم!
اتفاق خوبیه ولی پیامدای خوبی نداره:) 
عجب موجوداتی هستن با کله های بزرگ و دست و پای کوچولوشون
مخصوصا اگه یدونه ازین خوردنیا خواهرزاده آدم باشه!
دلم میخواد بمیرم براش وقتی گریه میکنه ک بیاد بغلم!!!
آخه خواستنی ِ من! من با چ دلی برم از خونتون! 
 

ادامه مطلب  

مغز معیوب  

داشتم کامنت یکی از وبارو میديدم یکی مزاحمی داشت و گله کرده بود ازش...
اونوخ یکی براش کامنت گذاشته بود ول کن این مغزای معیوبو!
وای خیلی خوب بود کلی خنديدم!((((=
من نمیدونستم این تیکه کلامم انقد پخش شده!(((=
نمیدونم ولی تا حالا از کسی ب جز خودم نشنیدم چیزایی مث ندای درون و مغزای معیوب و...(((=
ب هر حال جالب بود!(((=

ادامه مطلب  

- وحید رحیمیان  

با خنده های عصبی ای که توش بغض داشت گفت نه من دوباره برمیگردم کل دنیا رو میخندونم . احساس میکنم خانواده باید قبل هرچیز یه بچه ی قوی بسازه واسه اجتماع که باد نبرتش . بیشتر ازینکه دلم واسه اجراش بسوزه ، واسه احساسات و روحش سوخت ؛ اینکه وقتی تو زندگیش جلوتر میره چه اتفاقاتی براش میفته .

ادامه مطلب  

ترم 9 و اتفاقاتش؛ خداحافظ  

بلهامتحانات خروج از بخش رو‌ دادیم و با کله رفتیم ۴ تا پایانی هامون بزنیم زمین.۱۱ تیر امتحان اندو رو دادیم و یه هفته رفتیم استراحت و بعد کم کم استارت خروج از بخش جراحی رو زدیم و نهاااایتا ۲۴ ام پرونده امتحانات ترم ۹ رو بستیم.
باز تو مسیر زمین خوردن و پاشدن و تجربه کردن دارم جون میکنم :)) شب ۲۲ ام یه اتفاقی افتاد که راستش افتخار کردم به خودم !! یعنی یه اتفاق مشابه سلسله اتفاقات تلخ پارسال که اون موقع با تمام معصومیت و احساسات زخم خرده ام، فقط اشک م

ادامه مطلب  

سگ ها  

 
چند تا سگ همیشه اطرف خونه من هستن. کاری ندارن ولی گاهی خیلی نزدیک میشن به آدم. یه شب دیر وقت برگشتم خونه ديدم یکی که یه پاش میلنگه بهم نزدیک شد. ولی من رفتم تو خونه. به ذهنم زد گشنش باشه. هر چی فکر کردم هیچی به ذهنم نرسید و نداشتم که اینا بتونن بخورن. آخرش یه تیکه مرغ یخ زده بردم دم در. سگه نبود ولی یه هو از یه جای دور صدای پارس و دوویدنش اومد و یه هو سر کوچه پیداش شد. اون وقت شب هر صدایی از دور میرسید. فهمیده بود من اومدم بیرون. هیچی منم اون تیکه گوش

ادامه مطلب  

روزگار جواني  

یادش بخیر یه روزی به وقت نوجوانییك ظهر نسبتا گرم لحظه آشناییآهسته میزد قدم سر داده بود نواییزد تنه ای به پیری،پیر گفت جوان كجاییلبخندی به من زد سر داد ماجراییرقص موهاش در نسیم منو كرده بود هواییآن روز گذشت ز فردا من بودم، پی آقاتا اینكه ديدم یكروز نشسته یكجا تنهادل گفت عجب هوایی غنیمت شمر عزیز این فرصت طلاییجلوتر كه رفتم چون برق از سه فاز پریدمبه جرات بگم تا بحال زشتر ز او نديدممجال برگشت نبود گفتم كه ساعت چنده؟ گفت ساعتو ولش كن بگو كه وقت ت

ادامه مطلب  

پست۸۶  

خدایا نمیدونم شاید همه اینا امتحان منه...شاید تقدیر منه که رشد کنم...اما به چه قیمتی!!
خدایا خیلی خستم...
صبح زود بیدارشدم همه کارارو کردم صبحانه حاضرکردم ناهار درست کردم هیچکدومو نخورد شام براش بردم تو اتاق با تشر گفت ببر بیرون...
کاااش جرات داشتم و فردا ازین خونه میزدم بیرون!!!

ادامه مطلب  

سقلمه  

دیشب منزل پدر ماندم. تا صبح کابوس ديدم. هیچ چیزش به یادم نمانده. با پدرم رفتیم خیابان انقلاب کتاب بخریم. پدرم تا آنجا حرف زد. از این در و آندر. اغلبش را بار هزارم بود می‌شنیدم. ماشین را در خیابان بزرگمهر پارک کردم، نزدیک خیابان وصال. چندباری تا میدان انقلاب رفتیم و آمدیم و آخرش هم یکی دو کتاب خریدم. سقلمه‌ که کتاب خوبی بود. بعد هم گردو خریدیم و انحیر. وقتی برگشتیم کاشف به عمل آمد انجیرها را گران خریدیم. ناهار مادرم محض من آبگوشت بار گذاشته بود. ب

ادامه مطلب  

اکانت های اینترنتی  

تلگرام ، اینستاگرام ، ایمو ، واتساپ ، هنگ اوت وووووو.....
چه فایده ای دارن وقتی که استفاده ای نمیشه و هیچ پیامی نمیاد؟!
یا جای دیگه نقل مکان کردین یا اینکه....
چند وقته دارم فکر میکنم پاک کنم اکانت هامو، 
ولی بدیش این که تمام خاطرات توش هم از بین میره
،اما حتی اگه من تمام اکانت هامو هم پاک کنم،هیچ کس براش مهم نیست،
حتی هیچ کس متوجه نمیشه که من نیستم....

ادامه مطلب  

میک می سی اوه !  

چند روز پیش که ایده ی اون داستانو برای مهسا تعریف کردم ، انقدر تشویقم کرد که نشستم یه شبه فصل اولشو نوشتم و براش فرستادم که بخونه . اما الان بازم دو دلم ! احساس میکنم اگه بخوام چیزی بنویسم همه ی شخصیتاش مثل خودم از آب در میان . بی ثبات ! بعلاوه اینکه انقدر گشادم که احتمالا نوشتنش چند سال طول بکشه . 
همه چیز خیلی رو رواله . و معمولی !
و من هنوزم نمیتونم اینجا بنویسم و نمیدونم این حس مسخره کی قراره تموم شه .

ادامه مطلب  

عادت کردم  

کم کم ب تنهای عادت کردم..
چقد خونه بدون مامان تلخه...بمیرم براش پاهاش شکسته بودالان یکم میتونه باهاش راه بره کلی بازم میلنگه ..چقد اذیت میشه چشماشم درد میکنه قشنگ منه عشقمه ...بابای نازم .. دیگ از هیچی تعجب نمیکنم ...فقط میدونم سرمایه زندگی خانوادن ...هیچ دوستی موندگار نیست....خدای خوبم دوست دارم تو تنهام نزار و پناهم باش 

ادامه مطلب  

mahsa issue  

عیدت مبارک
راستش نمیخوام اولین پست امسالا با مشکلات مهسا شروع کنم ولی راستش این پستا میخواشتم دو ماه پیش بزارم و یه پست عقب افتادس که خیلی وقت بهش فکر میکنم و فکر میکنم الان وقت مناسب
اما قبلش احساس میکنم توضیحاتی باید بدم
یک اینکه لپ تاپم دوباره خراب شده بود اینبار در ناحیه ی شارژر, شده قضیه یه روز قیف نیست یه روز قیر
مادر بزرگ مامانم فوت خدا رحمتشون کنه
اما در مورد مهسا دوست هفت سالم که البته دیگه نیست دلم میخواد  بهش پیام بدم و براش توضیح ب

ادامه مطلب  

غم.....  

چند روز پیش یکی از دوستام رو ديدم...چند روز بعد دفاعش بود...شاد و خندون بود...کلی با هم شوخی کردیم و خندیدیم...صحبت کردیم...بهم گفت ناهار خوردی گفتم نه گفت برم برات بیارم...گفته ممنون نه! تازه رفته بود ارایشگاه...موهاش مرتب و کوتاه بود...موقع خداحافظی با خنده و لبخند براش دست تکان دادم و با هم خداحافظی کردیم.....نمیدونستم چند روز بعد یعنی امروز دیگه هیچ وقت خوشحال نخواهد بود...آخه تمام زندگیش..کوه زندگیش..پناه زندگیش...پدرش...رو از دست داد...از صبح هی میخو

ادامه مطلب  

مثل قبل  

امروز نرسیدم برای ارشد بخونم،یعنی وقت داشتم،کم کاری کردم
امروز یسر رفتم پیش آقا جون،حالش نسبتاً خوب بود...همه دور و برش هر روز جمع میشن،ولی کسی کاری براش نمیکنه...حتی کمکش نمیکنن بشینه یا چیزی بخوره
تو دلم میگم این حضورتون بالا سر مریض برای کمک به مریضه یا غیبت کردن بین خودتون؟!
اعصابم یعنی خرده ها
خدا رو شکر درد نداشت...فقط پاش هنوز ورم داره،اگه ورم پاش بخوابه دیگه می‌تونه راه بره...دعا کنین

ادامه مطلب  

202  

امروز شهادت امام معصوم ،باقرعلیه السلامه.
پلک راستم از دیروز دچا  پرش شدید شده و با خواب شب و صبحم تغییری نکرد.
و حتی امروز وقتی بیدار شدم چشم چپم هم داشت میزد.
داشتم خواب آرزو رو میديدم...دوست قهرقهروئه چندین سالم که موندن باهاش حوصله و وقت میخاست...خوابشو ديدم که روبروا نیست و ازش خواستم بریم علیمهزیار...
دلم گرفت تو خواب...با خودم گفتم چی بهش بگم...دلیل این چندماه غیبت یهویی چی بوده...داشتم براش ردیف میکردم و میگفتم که من دارم نامزد میکنم و فلان

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1