گزارش ۱ :(  

خب وقتی هیچی نخوندم چه گزارشی بذارم :) 
مطالعه درسی : ۰۰:۰۰
مطالعه غیر درسی: ساعت نگرفتم ولی فک کنم به ۱۰ ساعت رسید از ۷ صبح تا ۸ شب داشتم میخوندم این بین طبیعتا تایم پرتی هم دادم ، ما واسه رند شدن ۸ ساعت در نظر میگیریم :) 
#امید_نوشت

ادامه مطلب  

گذران روز  

#داستانک
گذران روز
هنری جاناتان اینگریم حدود ساعت یازده وارد رستورانی در خیابان نِفسکی شد تا چیز مختصری بخورد و از احساس گرسنگی که کم کم داشت به سراغش می‌آمد، جلوگیری کند. بهترین راه این است که آدم فوراً تکلیف این حالت را معلوم کند و آن‌وقت تکلیفش با روزی که پیش رو دارد، معلوم است. نیم ساعت بعد خودش را تقویت کرده بود و از رستوران آمد بیرون. به چند فروشگاه سر زد و چیزهایی هم پیدا کرد که ارزش خریدن داشت. ساعت که دوازده و نیم شد، رفت به رستورانی

ادامه مطلب  

عجیبههه!مثل رویاست!  

امروز ساعت پنج ونیم بیدار شدم و برای شش و نیم ساعت گذاشتم.دیشبم ساعت دوازده و نیم،یک خوابیدم.با این حال ساعت شش بیدار شدم و رفتم دوچرخه سواری و کمی قدم زدم و چند ثانیه دویدم و نامه رو پست کردم و ساز تمرین کردم و به خواهر نمکیم یه ذره یاد دادم و هاردم رو از پست گرفتم و الانم دارم آموزش میبینم.
ببین!همین شش ساعت معجزه آور بود!حالا اگه مثه هر روز ساعت دوازده،یعنی الان بیدار میشدم ؛چی میشد؟
هیچی!به هیچی جز خوردن و دسشویی رفتن نمیرسیدم!
فکر کنم تاثیر

ادامه مطلب  

سفر  

قراره بریم سفر
برای چهار روز قراره بریم جزیره ی کرت.  هنوز ساکم رو جمع نکردم. نزدیکای صبح یک دیوانه ی زنجیری توی خیابون نعره می کشید با سردررد از خواب پا شدم و پنجره رو بستم.
هنوز هیچی رو توی چمدان نگذاشتم. دیروز گرما مهلت نداد. هوا که گرم می شه پاریس غیرقابل تحمله. همه از اتاق های ده دوازده متری می یان بیرون می ریزن. یک شلوارکی شورتی می پوشن و توی خیابونا رژه می رن. بستنی ، آب میوه ای می گیرن توی یک دستشون. یک دست دیگه شون هم که تلفنشونه. اسپیکرها

ادامه مطلب  

حالم خوب  

داشی امروز رفت اصفهان،عروسی احمد پسر برادرش بود...منم اومدم خونه مامانم،فندقم مثل همیشه شیطونی میکرد...اما بابا کمک حالم بود...شام هم رفتیم خاتون خوردیم،بعدشم فندق بردیم پارک به قول خودش آبودی...الان هم کنارم خوابیده و من این آرامش دوست دارم...خداکنه به غر نیوفته تو خواب وپس نده...من تقریبا هر روز ساعت چهار متوجه میشم پس داده و با اینکه هرشب اکثر وقت ها ساعت سه میخوابم نمیدونم تو این یه ساعت چه اتفاقی میوفته که پس میده

ادامه مطلب  

گزارش ساعت مطالعه ۲  

امروز. برای شروع بد نبود ولی خب خیلی کمه فرا باید حداقل یک ساعت بیشتر از امروز بخونم :)
گزارش منم اینجاست فی المجموع ۳ ساعت ۲۵ دقیقه 
http://s8.picofile.com/file/8335086192/IMG_20180821_021443_818.jpg
پ.ن: کیفیت عکس خوبه اگه زوم کنین میتونین نوشته های توی برگه رو هم بخونین :) 
#امید_نوشت

ادامه مطلب  

خبر آمد خبری در راه است حاجی  

یه آدم جدید وارد داستان شده .باز دوباره یه محمد دیگه!. نمی دونم هنوز قراره چقدر تو سریال نقض داشته باشه. سحر نقش اول داستان هنوز در حاله کشف کردن پسر که. ببینیم استعداد و علاقه موندن تو سریال داره یا بازیگر مهمونه. . ‌ 
فعلا که دو شبه دارم می شناسم پسرک رو ..
 

ادامه مطلب  

روز دوازدهم.  

 
 
امروز صبح مثل هر روز سر ساعتی که حرف میزدیم.امدم بالا.ده دقیقه به 9 برای سلامتیت صلوات و ایت الکرسی بخونم.که ساعت 9 زنگ زدی.خیلی خوشحال شدم و غافلگیر.گفتی ساعت 10پست دادنت شروع میشه.ده دقیقه حرف زدیم و رفتی.من هم هر لحظه منتظرتم و تو فکرت.ساعت 12:30 امدم اتاق بالا.و منتظرت بودم.ساعت ده دقیقه به  1 حدیث کسا خوندم.و تا ساعت 1:30 صبر کردم.زنگ نزدی.رفتم نماز خوندم.تا ساعت 3منتظر بودم.خیلی دلتنگت بودم و بی قرار.و بعد یه ساعت خوابیدم.که ساعت 6:15زنگ زدی.و گف

ادامه مطلب  

2749::  

چه معمن آرامشی بود
که هنوز که هنوز است
بوقت عصبانیت های روزمره 
صدایش را طلب دارم...
پ ن:: نباید پریشب جانانم رو درگیر اختلاف های خودم با مردم میکردم... اشتباه کردم ... اشتباه. الان جواب دل تنگم رو چی بدم که صداش رو شنید و پر کشید ... مغز محترم، اون لحظه چرا درست کار نکردی!! منطق پر مدعا ، تو چرا لال مونی گرفتی پس

ادامه مطلب  

یوووووهو  

خب اولین روز شهریور سلام
و برو به جهنم همه ی حال های بد و دلیلهاشون 
تو هم برو به جهنم عزیزم 
ارامش خوبی دارم الان این لحظه 
مدیون تو ام این حالو 
خب دیگه اینکه ساعت سه شب لواشک خوردن عالیه امتحانش کنین 
و اینکه سه ساعت یه اهنگ و فقط گوش بدی اینم بدک نیس 
وااااای شهریور اومده و این هوای باحالی که دو شب هس اصن عالیه 
خوابم میاد منتظرم ده دقه دیگه قزصمو بخورم بخوابم 
اقااااا چرا هی اذان و اونور تر میگن 
من دیگه بیشتر از این توان بیدار بودن ندارم

ادامه مطلب  

شایسته‌ سالاری یا سهمیه‌ سالاری ؛ مسئله اینست ...  

امروز رفتم مدارکم رو تحویل بدم . یه مسئله ای که فارغ از اون شلوووغی ای که وجود داشت و از ساعت ۹:۴۵ دقیقه تا ساعت ۱۱ من توی صف ایستاده بودم تا نوبتم بشه ، مسئله ی ایثارگری و سهمیه ها و خانواده های فرهنگی بود . من هنوز یه سوال دارم . یك دختر ۱۸ ساله ، چرا نباید بخاطر شایستگی‌های خودش بشه یه خانم معلم ؟! چرا حتی اینجا هم ، داشتن یه فتوکپی از مدرک ایثارگری ( و لو به مدت شش ماه حضور در جبهه ) میتونه توی گزینش و فرآیند مصاحبه اون همه تأثیر داشته باشه ؟؟؟ ی

ادامه مطلب  

خودنوشت و شرح حال 3 شنبه 30 مرداد 97  

یک روز استثنایی را پشت سر گذاشتم  سوما" خیلی سحر خیز بودم ششما" ساعت 6 پیاده روی ام به طرف حرم مطهر شکل گرفت و مهمتر این که خیلی زود موفق شدم در بالا سر آقا نماز و دعا بخوانم یعنی یک نفر جای خودشو داد به من تا به مستحبات بپردازم که چون مناسبت روز عرفه را داشت بسیار دل انگیز بود که به جزئیات نمی پردازم ولی عالی بود.ساعت 7 از حرم با خواهرم تماس گرفتم و گفتم به یادش هستم و برایش دعا کردم.راه رفته را با روحیه ی عالی و پیاده به خانه برگشتم .امروز در طو

ادامه مطلب  

#خرکیف  

اون که گفتم راجع به حافظان باید بنویسم این بود که امروز زنگ زدن مامانم که-فک کنم-یکشنبه فلان ساعت تو فلان مسجد برامون جشن فارغ تحصیلی گرفتن*_____*
خب با دخلی که از حافظان سراغ دارم و اصن همین که تو مسجده یعنی آنچنانی نیست اما اینکه هنوز حواسشون بهمون هست و حس صابخونه بودنی که ما به مدرسه داریمو اوناعم بهمون دارن خیلی خوبه:)اگه بشه که معلم بشمم که دیگه محشر کبری س.
حالا ینی میدونی،میخوام بگم من یکی از دلایل حس تعلقم به حافظان همین ارزش قائل بودناش

ادامه مطلب  

02465  

 
بیشتر از یه ماه که میرفتم کاراموزی صبحا داداشم به خاطر من ساعت ۸ بیدار میشد تا منو برسونه . امروز ساعت ۱۰ اومد بالا سرم گفت میای دیوار اتاقمو درست کنیم ؟ و من گفتم خوابم میاد و نتونستم بلند شم .
من همین قدر نامردم ، همین قدر پستم ، همین قدر بی معرفتم ...
و قهره الان باهام و دلم میخواد بمیرم .

ادامه مطلب  

گزارش ۳  

از صبح تا ساعت ۱:۳۰ مدرسه بودم تا برگشتم خونه شد ۲:۳۰ تا ناهار خوردم شد ۳ بعدش چون دیشب دیر خوابیده بودم خسته بودم خوابیدم تا ساعت ۵ ، ۵ که میخواستم شروع کنم به درس خوندن تلفن زدن بهم که جلسه ستاد هلال احمر امداد و نجات جوانانه پاشو بیا مجموعه هلال احمر که اونم اون سر شهره ( من در حال گذراندن دوره امداد و نجاتم و اگه خدا بخواد اردیبهشت ماه سال بعد کارت شناسایی امدادگری سوانحم میاد و میتونم خدایی نکرده اگه اتفاقی افتاد داوطلبانه با تیم هلال احمر

ادامه مطلب  

02468  

 
دیشب اصلا خوابم نبرد . تا ۳.۳۰ سرم تو گوشی بود . از ۳.۳۰ شروع به تلاش به خوابیدن کردم ولی نشد تا اذون گفتن . بازم تلاش کردم بخوابم ، چندین بار سعی کردم از ۱۰۰ چپه بشمارم ولی فک کنم تا ۷۸ بیشتر نمیرسیدم و باز فکرا به سرم هجوم میاوردن . ساعت ۶ بود فک کنم خوابم برد . اما چه خوابی ! خوابای درهم میدیدم . خواب میدیدم یه جام که غریبم . داخل ساختمونم ولی همه چیز رنگ غروبه و بارون میاد خیلی شدید و من خیلی منتظرم و احساس گم شدگی دارم . بیدار شدم . دوباره خوابیدم

ادامه مطلب  

79. شبکاری و بیخوابی...  

فقط ۳ ساعت وقت خواب داشتم دو ساعت و نیمش رفت.. ای بابا..کلافه شدم.. خستم خوابم میااااد ولی نمیتونم.. هر وقت شبکارم این وضعمه.. خیلی بدخوابم.. فقط تو جای خودمو تو اتاق خودم خوابم میبره.. فردا کلی کار دارم کاش لااقل ده دیقه هم شده میتونستم چرت بزنم.. چرا خواب به چشام نمیاد.. به من شبکاری نیومده... متنفرم از شبکاری... :(( ‌

ادامه مطلب  

روز هفتم.27مرداد  

روز جمعه روز هفتم سربازیت بود.باز صبح بلند شدم منتظرت بودم.نزدیک ساعت 12 اماده شده بودم.منتظرت.که ساعت یک شد خبری ازت نشد.اذان شد.رفتم حدیث کساء بخونم برای سلامتیت.که ساعت 1ونیم داشتم دعا میخوندم زنگ زدی.سریع امدم پشت بوم و جواب دادم.گفتی امروز از بعد صبحگاه بردنمون اسایشگاه و نمیزاشتن بیایم بیرون.ما هم خوابیدیم.الان بیدار شدم نماز خوندم و امدم بهت بزنگم.و یه ربع حرف زدیم و رفتی ناهار بخوری.
ظهر که از خواب بیدار شدم.و نشسته بودم.طبق معمول موبای

ادامه مطلب  

امروززززززززززز  

امروز تنهای تنها بودم  حالا هر روز بزور از خواب بیدارم مکردناااااااااااا
اما نیدونم چی شده بود که هی ی ساعت ب ی ساعت بیدار میشدم
اخر سرهم پدر پدر جان مرحمت بنمودند و بزنگیدن که پول واریز کردن ب کارت
بعدهم باز تهدیدوار امر نمودند که باید برم دکتر
(بابای من حالا من دکتر نرم چی میشه اخهههههههه)
ی کم حرفیدیم و رفتم سر سایت ها ک اقای م.ر شمارشو گذاشته بود
منم شمارمو براش گذاشتم و خوابیدم
ی ساعت بعد پیام داد ک خندیدم به متن پیامش و خوابیدم
بعد سودا ز

ادامه مطلب  

پست شماره 78 - چالش 28 گیگ همچنان ادامه داره  

همونطور که می دونید خواهرای عزیز منو به...بگذارید بگم چالش (نه مخمصه  )تموم کردن 28 گیگ اینترنت تو 24 ساعت کشوندن . 
به شرایط ویژه ی دیشب اینا رو هم اضافه کنید:
25 ساعت بیدار بودن و تنها 50 دقیقه چرت زدن
پریود شدن اول صبح و خوردن 2 مسکن تا الان
خراب شدن IDM
مجبور به آشپزی شدن اونم نه هر غذایی...زرشک پلو با مرغ (تو خانواده ما زرشک پلو  یعنی درست کردن برنج آبکش , زرشک , مرغ ویژه, سیب زمینی سرخ شده , گوجه سرخ شده ) .
چون روز آخر نت هم هست همیشه در چنین روز عزیزی س

ادامه مطلب  

روز چهارم.  

امروز از صبح منتظر تماست بودم.ساعت 10رفتم باشگاه.ولی همش نگا موبایل میکردم و با ترس و لرز که نکنه بزنگی متوجه نشم.که خبری ازت نشد.ظهر که حدیث کسا برای سلامتیت میخوندم.زنگ زدی.سریع امدم پشت بوم و جواب دادم.ولی صدا نیومد قطع شد.دوباره زنگ زدی و صدا نیومد.من یه ساعت زیر افتاب نشستم و منتظر شدم که بزنگی ولی خبری نشد.اخه همیشه صدا نمیومد چندبار زنگ میزدی که صدا بیاد.چون تلفن های اونجا بعضی هاشون خرابه.
همش انتظار.انتظار.
شب هم ساعت 8 امدم دعا بخونم.و ه

ادامه مطلب  

اشمئزاز  

بسمه تعالی
 
شاید تا چند ساعت دیگه سطل لازم‌بشم‌یا بدو ام برم سمت دستشویی... هیچ چیزی تا به این مزخرف رو احساس نکرده بودم! 
حکایت و نقلم مربوط به یه وبلاگه که اگه اشتباه نکنم قبلا راجع‌ بهش گفتم. صاحابش تقریبا معلممه، یه چیزایی یادم داده و باهام هم برخورد خوبی داشته و از البته نمی تونم بگم که ازش بدی ندیدم و نمی تونم هم بگم که اون بدی رو جبران نکرده و بگذریم ازش... 
ولی وبلاگش، نوشته هاش، خودش... ببخشیدا باعث می شن دچار یه همچین حالتی بشم. بدترین

ادامه مطلب  

کتآبخوآن :)  

امروز قول دادم 8 ساعت بخونم:))))
اگه 8 ساعت بخونم ،عالی میشه D:بعد دارم فکر میکنم با مامان قرارداد ببندم برای هر موفقیت در کارنامه ها یه کتاب برام بخره ! امروز بخونم "قهوه ی آقای نویسنده" رو به لیست کتابایی که باید خریده بشن اضافه میکنم :)))
زندگی چقدر خوشگلی طـُ
شیمی ، ریاضی،عربی،ادبیات میخونم امروز :)))))
حآلــــــــم خوبـــــهـ^^
+نظرات رو شب تایید میکنم !

ادامه مطلب  

شصت و هفت - سی  

سلام. 
دیگر وارد دهه ی آخر این چهل روز شدم. دهه ای که می تواند در انتهایش رنگ و بوی دیگری بدهد به همه چیز و همه باورها. دهه ای که می تواند به تصور من خوب باشد و 
قالَ هُم أولاءِ عَلی أثَری وَ عَجِلتُ إلَیکَ رَبِّ لِتَرضی (طاها:84)
اما در واقعیت چیزی جز 
قالَ فَإنّا قَد فَتَنّا قَومَکَ مِن بَعدِکَ وَ أضَلَّهُمُ السّامِریُّ (طاها:85)
نباشد. 
برایم این روز هرچند، روز سختی بود. از آن روزهایی بود که هرچند ثانیه ای به بطالت نگذشت، اما برنامه ریز، من نبود

ادامه مطلب  

Dance!  

خیلی توی رقص پیشرفت کرده ام!یه روز در میون تمرین میکنم یه ساعت.واقعا کیف میده.انقدر همه چیز غیر قابل تحمل و مزخرفه.از در میای بیرون همه اش فقر و بدبختی و عدم وجود چس مثقال امنیت.
الان آقای مجری میگه حالت هر جور هست نشون بده.اگه اینجوریه ما همه باید صورتون رو ذغال بمالیم و وقتی یکی میپرسه حالت چه طوره بزنیم تو سر و صورتمون البته من همیشه سعی میکنم خودم باشم و ناراحتم جواب ندم که بعدش بخوام توضیح بدم.
به هر حال وسط این کشور زشت و دنیای کثیف،رقص کی

ادامه مطلب  

روز دهم  

امروز صبح بیدار شدم دلم بدجور تنگت بود.و بی قرار بودم.ساعت نزدیک 12شد و گفتم دیگه ممکنه هر لحظه زنگ بزنی.و ساعت 12و نیم شد امدم اتاق بالا.و داشتم به مکالمه ضبط شدمون گوش میدادم.که ساعت ده دقیقه به یک زنگ زدی.و من با عصبانیت باهات حرف زدم.و گفتم چرا زنگ نزدی.میدونی من چی کشیدم.گفتی به خدا نزاشتن.هر کاری کردم نتونستم بیام.دیشب هم امدم بزنگم ولی صف طولانی بود و یه ربع صف وایستادم و وقت نشد و دیگه نتونستم.همش عصبی بودم نمیتونستم بهت زنگ بزنم.و نگرانت ب

ادامه مطلب  

نفس های بی هدف  

نه میخندم نه میخوام گریه کنم برای تواین ازم بر نمیاد که آب بشم به پای توتو کتم نمیره که دوباره خام تو بشمواسه من طعمه نذار محاله رام تو بشمواسه من گریه نکن به درد من نمیخورهتو گوشم قصه نگو گوشم از این حرفا پرهبهتره از تو گوشت این پنبه رو در بیاریکه این دفه با گریه هات سرو تشو هم بیاریقلب منو شکستیو یه گوشه ای نشستی  بارو بندیلو ببند اینجا دیگه جای تو نیست نه میخندم نه میخوام گریه کنم برای تو
وقتی ک ساعت ده صبح بهت پیام می دم ساعت یک جوابش رو می

ادامه مطلب  

روز نوشت  

+ ساعت ۹ بیدار شدم . یه کم با معصومه با هم " ساخت ایران " رو دیدیم . من تا الان مقاومت کرده بودم در برابر این سریال . اما دو _ سه روزه با معصومه میبینم . محسن کیایی عالیه . خیلی خنده داره کلاً . بعد از صبحونه و اینا ، ساعت ۱۱ رفتم آموزش و پرورش . خبری نبود . بعدش رفتم مغازه . کل قم رو امروز گشتم تا چند تا خریدی که داشتم رو انجام بدم .
+ اومدم خونه ، غذا خوردم . خیلی لِه بودم . الان هم لِه لهم . از ساق پا به پایین داره میترکه از درد . ظهر با آب سرد شستم ، یه کم آرو

ادامه مطلب  

روز هشتم.28مرداد.  

امروز صبح مثل هر روز صلوات وایت الکرسی برای سلامتیت خوندم.و اماده شدم برم باشگاه.ساعت ده رسیدم.و موبایل هم نزدیک خودم.هی نگاش میکردم که نکنه بزنگی متوجه نشم.گرچه خودت گفتی قبل ساعت 12زنگ نمیزنم.ولی من احتمال به درصد هم باشه که بزنگی موبایل رو از خودم جدا نمیکنم.و موبایل شده جزی از وجودم.و ساعت 11 هم سریع بعد باشگاه کتابها رو بردم کتابخونه و تند امدم خونه .استراحت کردم.
و ساعت 12:15شد و من منتظرت که زنگ زدی.و گفتی امروز از ساعت 8 تا 12کلاس داشتید انقد

ادامه مطلب  

اطلاعیه گروه سرود  

قابل توجه کسانی که در گروه سرود صبح غدیر خم شرکت کرده اند:
کلاس های تمرین گروه سرود روزهای شنبه،دوشنبه،چهارشنبه از ساعت 17:30 الی 19:30
و روز های جمعه از ساعت 10 صبح الی 12 ظهر برگزار میشود.
آدرس برگزاری کلاس:
سبزوار،خیابان چمران،چمران 3،انتهای کوچه،خانه موزه‌ی شهید محمد فرومندی.
                                  متن سرود در همین وبسایت وجود دارد.

ادامه مطلب  

قشنگه بخون  

قشنگه بخون
هر وقت به اوج ناامیدی رسیدی،نزدیک ترین روزنامه ای که روی زمین افتاده بردار و این بار خیلی عمیق تراز هر بار به صفحه تسلیت ها نگاهی بینداز ....صاحبان این چهره ها همه کسانی بودند که یک روز حسابی به سر و صورتشان رسیده اند و بهترین لباسهایشان را پوشیدند و برای گرفتن چند قطعه عکس 4×3 به معروف ترین آتلیه های عکاسی رفتند. رفتندتا اعلام کنند وجودشان را در پای انواع تصدیق ها ،کارت ها ،گواهی ها و گزینش ها ، تا سندی برای اعلام وجود داشته باشند.
ا

ادامه مطلب  

 

بسم الله الرحمن الرحیم
به اطلاع مردم شریف و ارادتمند به خاندان عصمت و طهارت (ع) شهرستان نیشابور میرسانیم ؛
مراسم تشییع پیكر شادروان خادم الحسن ع حاج على سرفرازى (از بنیانگذاران هیئت امام حسن مجتبی ع)
فردا دوشنبه ١٣٩٦/١١/٣٠
ساعت ٩ صبح از مقابل هیئت امام حسن مجتبی (ع) انجام میگردد.
مراسم وداع دوستان و هم هیئتى ها با آن عزیز سفر كرده فردا ساعت ٨ صبح در محل هیئت انجام میشود.
خدمتگزاران هیئت امام حسن مجتبی ع شهرستان نیشابور

ادامه مطلب  

ساعت صفر عاشقی...237  

ساعت صفر عاشقی

ادامه مطلب  

تو  

تن خسته ی تو
پهلو گرفتهکناره ی اسکله ای ساقطدر میان اتوبانی نامعلومکه نیم رخشدر حوالی کرجدیده می شود .
توآری تو ،هرجا که اسکله ستبه جمهوری خسته ی ماهیان پراکندهشیر می دهی .و آن سوترخلیج بوی تن تو می گیرد .و این سوترکسی تو را بیاد می آورد :- « آن روزها چقدر به دریا نزدیک بودی ،و همیشهدر صدای توکسی راه می رفتبا پاروهایی از الماسو قلبی از نمک دریاما همه به او عاشق می شدیمچون چشمان شیر ماهی داشتو دهانی به زیبایی ماه .»
اما توهنوز همان شاهبانوی ماهی

ادامه مطلب  

ازدواج  

ساعت 4 صب خوابیدم تا ساعت 7/30 همشم بیدار میشدم و میرفتم
تو فکر ، به دیشب فکر میکردم ، 
دیشبم رفتیم پارک خرم اباد شام نخوردم ، یعنی با پیامی که م 
ظهر داده بود میل به هیچی نداشتم 
الانم از گرسنه گی حالت تهوه دارم 
سریع و تند تند واسه م تایپ میکنم 
[8/19, 07:24] ...: من کلی فک کردم یعنی اصلا نشد درست و حسابی بخوابم[8/19, 07:25] ...: هر چی فک میکنم سردرگمم[8/19, 07:25] ...: جوابم نهِ[8/19, 07:25] ...: ممنون از اینکه قبلش از خودم پرسیدی
و این بحث و فیصله دادم 
میگفت مامانش و زهرا عی

ادامه مطلب  

310  

گفتم که بعد از آن همه دل ها که سوختی
کس می خورد فریب تو؟!
گفتا هنوز هم...!
|رهی معیری
 
پ.ن1: نه!من تمام مدت غمگین نیستم... شادی های جَسته گریخته هم دارم...حتی خنده های با صدای بلند... ولی توی این روزها به این فکر میکنم که واقعا چیزی برای رسیدن وجود نداره... هیچ حالتی از زندگی نیست که بهش برسی و احساس کنی «خودشه!همینه!».
پ.ن2: این بیت شعر رهی معیری دیشب افتاده بود توی زبونم... بعد از گفتن «هنوز هم...» صدای خنده های کسی رو میشه تصور کرد...تا به حال کسی به انداز

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1