فصل هفتم رمان یادگارعشق  

سریع ازپله هاپایین رفتم امروزروزپنجشنبه بودوبابااستثناًخونه بودهردوشون روی راحتی ها نشسته بودن وباهم حرف میزدن
من:سلام                                  مامان:سلام عزیزم
نشستم روی راحتی ها
من:میخواستم باهاتون صحبت کنم
بابا:بگوعزیزم
من:راستش من میخواستم بگم که من....
مامان:وای بگودیگه
من:من باردارم
بابابابهت بهم نگاه میکردخجالت کشیدم سرموانداختم پایین
مامان:وای خداجون
من:من تصمیم گرفتم نگه دارمش
مامان:توغلط کردی دیدی آخرکاردست خودت دادی میدو

ادامه مطلب  

ندای زندگی  

#پارت 17
در رو با کلید باز کردم دم در واحدمون سرو صدای بچه ها میومد که میخندن درو که باز کردیم همه یه لحظه کپ کردن اما بعدش با جیغ و شادی پریدن طرفمون و بغلمون کردن.
زدم پس کله ی شادی که دادش بلند شدوآرتان گفت:آبجی تو عادته همیشه بزنی پس کله ی شادی؟
با خنده گفتم:من از وقتی یادم میاد ارادت عجیبی به شادی دارم واسه ی همین میخوام ابرازش کنم.
همه زدن زیر خنده و دست شادی رو کشیدم و با خودم بردمش اتاقم.
شادی:ها چته که کشیدیم ینجا کره خر؟
من:اولا کره خر تویی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1